|
ملاقات عمومي با مردم و موارد خاص
در استانداری کرمان ، سنت حسنه ملاقات عمومی با مردم را آقای دکتر میرزاده ایجاد کرد . بر اساس این برنامه وقت استاندار در روزهای دوشنبه برای دیدار های عمومی مردم اختصاص داشت .در سال هایئ که ایشان استاندار و بنده معاون سیاسی بودم ، من نیز روزهای سه شنبه بدون تشریفات مراجعان را می دیدم . پس از آنکه در سال 64 مسئولیت استانداری بر عهده اینجانب قرار گرفت این سنت ادامه یافت و ظاهرا" هنوز هم بعد از بیست و چند سال ادامه دارد . تعداد ارباب رجوع در آغاز دوره استانداری اینجانب حدود صد نفر در هر دوشنبه بود ، که به سرعت رو به افزایش گذاشت و چون اصرار داشتم که ارباب رجوع بدون هیچ تشریفاتی به استاندار برسند مجبور شدیم ساعات ملاقات را افزایش دهیم . ابتدا شروع کار ساعت هفت صبح بود تا حدود 3 بعد از ظهر ، شیفت عصر تا ساعت 9 شب را اضافه کردیم و چون عده ای قبل از ساعت اداری می آمدند ، من ساعت شش آمدم ، مردم باز زودتر آمدند ، من ساعت 5 آمدم و این رقابت بین من و مراجعان ادامه یافت تا اینکه من ساعت ۳ بامداد می آمدم و مراجعان از شب قبل ، به طوری که ساعت ۱۱ شب یک شنبه ها که من به منزل می رفتم جلو استانداری مجبور می شدم چند نفر را ببینم . بالاخره مجبور شدیم یک برنامه ای را با شماره دهی و تقسیم موضوعی مراجعان تنظیم کنیم که به تجمع شبانه در جلو اداره خاتمه دهیم و رکورد آمار تا ۵۵۰ نفر در روز را بشکنیم . البته مراجعان تقاضا های متفاوتی داشتند و ممکن بود کار عده ای حل شود یا نشود لیکن نفس امکان ملاقات مردم با استاندار در حد اکثر یک هفته برای ما اصل بود و برکاتی در پی داشت اول اینکه این کار یک سنجش واقعی از مسائل و مشکلات جامعه بود ودوم اینکه باز خور تصمیات اداری خود را دریافت می کردیم و دیگر اینکه به شایعات مختلف و بی اساس پایان میداد و امکان تشکیل باند های فاسد را از بین میبرد . من خود دو مورد فساد اداری را از اطلاعاتی که مردم در همین ملاقات ها به من دادند کشف و متلاشی کردم . در این ملاقات ها که خاطرات آن برای من بسیار شیرین است به موارد جالبی هم بر خورد می کردم که به تدریج در همین بحث های قهوه خانه ای برای شما بیان می کنم . در یک روز که در نمازخانه استانداری نشسته بودم و مشغول دیدن مراجعان ، فردی آمد با ریش بلند و سر و موی آشفته و گفت تو استانداری و من گفتم بفرمائید ، گفت من پدرم را خیلی دوست می داشتم و او به رحمت خدا رفته و خواهران من او را دفن کرده اند . گفتم مگر کار بدی کرده اند ؟ گفت بله و ادامه داد که من قصد داشته ام جنازه پدر عزیزم را مومیائی کرده وشب ها در بغل بگیرم وحال که او را دفن کرده اند تو به دادستان بنویس که اجازه نبش قبر صادر کند .من متوجه شدم است و دچار آشفتگی روانی و از جنس خودمان است ، به او گفتم خوب صبر کن تا کار سایر مراجعان را انجام دهم و او منتظر ماند تا ظهر شد، دوباره طرح موضوع کرد گفتم الان وقت ناهار است بیا برویم ناهار تا بعد . او را با خود به منزل بردم پس از ناهار و استراحت کوتاه به اداره برگشتیم. دوباره ارباب رجوع و دوباره انتظاراو تا شب شد و دعوت از او برای اقامت که نپذیرفت وفردا مراجعه کرد و همانطور مانند روز گذشته سر گرمش کردم . بالاخره بعد از چند روز همراهی با من مسئله نبش قبر را فراموش کرد و در خانواده همکاران استانداری صاحب دوستانی شد و به تدریج حالش بهبود یافت و تا سال هائی که زنده بود با هم دوست بودیم. در جریان دوستی برای من مشخص شد که ایشان به دلیل استعداد بالا، در مقطعی در مورد سلامت جسمی خود دچار توهم شده و در اثر ترس از بیماری به آشفتگی روانی رسیده بود . او انسان شریف و قابل احترامی بود که متاسفانه در یک حادثه رانندگی به رحمت خدا رفت ، خدایش او را رحمت کند.
دو شنبه بیست و دوم آبان ماه هشتاد و پنج
Date: 85/08/22
نظرات شما
|